راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

یادگاریهای قدیم

                                                 دخترکم این عکسایی که ازت گرفتم دوست دارم که بزرگ شدی حتماً ببینی با این لباس خاطر انگیز، این لباسی که تنت است مربوط به خیلی وقت پیش است یعنی زمانی که من هم سن و سال تو بودم .                            روز چهارشنبه وقتی از ...
26 آبان 1390

پیک نیک

    جاتون واقعاً خالی، دیروز که تعطیل بود یعنی روز سه شنبه که عید بود ما از فرصت استفاده کردیم هوا هم خیلی خوب بود با آنا و دایی آرش رفتیم پیک نیک و ناهارمون رو بیرون توی فضای آزاد خوردیم داستان از این قرار بود من و بابا اتا و رامیلا خانم دوشنبه شب چون می دونستیم فرداش تعطیله تا دیر وقت بیدار بودیم تلویزیون نگاه کردیم ، البته بابا اتا چون فرداش باید می رفت سرکار زودتر از ما خوابید ما هم هول و هوش ساعت 3:30 صبح بود که دیگه خوابیدیم فردای اون روز که سه شنبه روز تعطیل باشه تا ساعت 10:30 خواب بودیم بعد بابا اتا زنگ زد و حال و احوالمونو پرسید و پیشنهاد داد که برای ناهار بریم بیرون ما هم که از ...
26 آبان 1390

نقاشي

    يكي از روزهايي كه راميلا خيلي حالش بد بود و حوصله اش هم سر رفته بود نمي دونست چكار كنه نشستم باهاش نقاشي كشيدن و تازه فهميد كه چه كيفي داره. حالا ديگه قند عسلم روزي 1 ساعت خودش رو با نقاشي كشيدن و خط خطي كردن سر گرم مي كنه .      اين نقاشي هم جوجو كوچولوي ما با كمك ماماني كشيده از آثار راميلا خانم . براي اطمينان بيشتر كه نقاشي كار خودشه اثر دست و پاش هم چاپ كرده .    نقاشي خانم خانوما با مداد شمعي البته با كمك بابايي . ...
26 آبان 1390

پارک رفتن و داستان های رامیلا

    دیروز بعد از ظهر من و بابایی یکمی کار داشتیم بخاطر این زدیم بیرون و گفتیم بعد از کارمون انجام دادیم رامیلا رو ببریم پارک و یکمی بگردونیم بهونه ای هم هست که خودمون هم یه حال و هوایی عوض کنیم، بعد از اینکه کارمون انجام دادیم رامیلا رو بردیم پارک و اول از همه با یه جیق و هورای بلند رامیلا خانم وارد پارک شدیم از اول پارک تا آخر پارک رامیلا خانم از اینور به اونور فقط می دوید و چشمش که به گربه ها می افتاد جیق می زد و می دوید دنبالشون، حالا گربه بدو و رامیلا بدو از این ور هم ما بدو دنبال رامیلا که نخوره زمین یا گربه بهش حمله نکنه، از طرف دیگه ای هم ما با داود پسر دایی بابا اتا هم قرار گذاشته بودیم که تو پارک همدیگه...
22 آبان 1390

عسل مامان

یک چند روزی نبودیم گفتم حالا که فرصت شده بیامو یک کوچولو از داستان های این چند روزه براتون تعریف کنم، بگم که خیلی هفته گذشته سرم شلوغ بود و نتونستم سر بزنم طبق معمول همیشه دوستان گلمون ما رو خجالت دادن و برامون پیغام گذاشتن واقعاً ازتون ممنونم مثل همیشه به ما لطف داشتید و دارید . یک داستان جالب از رامیلا خانم اونم اینکه روز چهارشنبه من دیرتر از روزهای دیگه رسیدم خونه و یکمی کار برام پیش اومده بود تا انجام دادم و اومدم خیلی دیر شد بود بعد هم که رسیدم خونه رامیلا خانم خوابش برده بود و بغلش کردم و رفتیم به سمت خونه خودمون تو راه از خواب بیدار شد و متوجه شد که من و بابایی از سر کار اومدیم و خوشحال و خندون رفتیم خونه، اون روز از اون روزهای...
21 آبان 1390

عید قربان سال 90

    عید است بیا بخانه ام قهر مباش / مغرور ترین دختر این شهر مباش! قربان تو گردم همگی میخندند / عیدانه بده و تلخ چون زهر مباش . . . . زندگی‌تان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاکی چشمه زمزم . . . عیدتان مبارک . دوستان جون جونی عیدتون مبارک ...
18 آبان 1390